X
تبلیغات
رایتل
داستان جالب - ♣Life i$ re@L $tory♣

صفحه نخست | | ارتباط با ما | آر اس اس | طراح قالب

آخر من از گیسوی تو خود را می آویزم به دار

منوی اصلی

:: صفحه نخست

::

:: ارتباط با ما

::

:: آر اس اس

:: طراح قالب


موضوعات

:: ورزشی (4)
:: طنز (6)
:: شعر (10)
:: عکس (2)
:: داستان (13)
:: سرگرمی (8)
:: اخبار داغ (4)
:: عاشقانه و رومانتیک (16)
:: اجتماعی (5)
:: معماری (2)
:: دانلود (1)
:: زابل (ZaBoL) (7)

سایت های همکار


آمار و نویسندگان

آمار بازدید :

تعداد بازدیدها :

تعداد بازدید ها: 164045





درباره


لوگوی ما






لوگوی بربکس

عنوان وبلاگ دوستان شما
عنوان وبلاگ دوستان شما


آرشیو ماهانه

:: بهمن 1389 (6)
:: دی 1389 (1)
:: آبان 1389 (3)
:: مهر 1389 (10)
:: شهریور 1389 (7)
:: مرداد 1389 (4)
:: تیر 1389 (12)
:: خرداد 1389 (3)
:: اردیبهشت 1389 (2)
:: فروردین 1389 (23)
:: اسفند 1388 (10)
:: بهمن 1388 (15)

تبلیغات





داستان جالب

250 سال پیش از میلاد در چین باستان شاهزاده ای تصمیم یه ازدواج گرفت با مرد خردمندی مشورت کرد و تصمیم گرفت تمام دختران جوان منطقه را دعوت کند تا دختری سزاوار را انتخاب کند. وقتی خدمتکار پیر قصر، ماجرا را شنید بشدت غمگین شد چون دختر او مخفیانه عاشق شاهزاده بود ، دخترش گفت او هم به آن مهمانی خواهد رفت.

مادر گفت: تو شانسی نداری، نه ثروتمندی و نه خیلی زیبا. دختر جواب داد: می دانم هرگز مرا انتخاب نمی کند، اما فرصتی است که دست کم یک بار او را از نزدیک ببینم.روز موعود فرا رسید و شاهزاده به دختران گفت: به هر یک از شما دانه ای می دهم، کسی که بتواند در عرض ۶ ماه زیباترین گل را برای من بیاورد، ملکه آینده چین می شود.

بقیه در ادامه مطلب

دختر پیرزن هم دانه را گرفت و در گلدانی کاشت. سه ماه گذشت و هیچ گلی سبز نشد، دختر با باغبانان بسیاری صحبت کرد و راه گلکاری را به او آمیختند، اما بی نتیجه بود، گلی نرویید.
روز ملاقات فرا رسید، دختر با گلدان خالی اش منتظر ماند و دیگر دختران هر کدام گل بسیار زیبایی به رنگها و شکلهای مختلف در گلدان های خود داشتند. لحظه موعود فرا رسید شاهزاده هر کدام از گلدان ها را با دقت بررسی کرد و در پایان اعلام کرد دختر خدمتکار همسر آینده او خواهد بود. همه اعتراض کردند که شاهزاده کسی را انتخاب کرده که در گلدانش هیچ گلی سبز نشده است. شاهزاده توضیح داد: این دختر تنها کسی است که گلی را به ثمر رسانده که او را سزاوار همسری امپراتور می کند: گل صداقت… همه دانه هایی که به شما دادم عقیم بودند، امکان نداشت گلی از آنها سبز شود.



نوشته شده توسط only ali در دوشنبه 19 بهمن‌ماه سال 1388

نظرات (0)


مطالب پیشین

:: شهر سوخته قسمت (۴)
:: ولنتاین
:: ادامه شهر سوخته قسمت (۳)
:: شهر سوخته ادامه...
:: شهر سوخته (سیستان)
:: میخوام بگم ما آدما...
:: داستان مسعود و ویکی و قندونشون !
:: ایران !!!
:: میخوام مثل خودت باشم ....
:: شکلات های تلخ و شیرین!
:: وقت رفتن است!
:: خار و گل
:: بعد از رفتن تو ...
:: جدایی
:: آرزو
:: نامه یه گل پسر ۹ ساله به دوست مخملش
:: دوست داشتن ....
:: چیز هایی که تجربه کردم...
:: قلب
:: داستان عشق
:: love
:: کوچه و پس کوچه های تنهایی من...
:: دانلود آهنگ جدید محمد بی باک (Bibak)
:: بیوگرافی زابل
:: زابل (لغات)
:: عشق ستاره ای
:: تغییر جدید وبلاگ
:: دلم میخواست...(شعر ماله خودمه)
:: شب ها تا صبح بیدارم...
:: داستان کوتاه...
:: تنهایی...
:: باکس آفیس 28 تیر
:: دانلود موزیک ویدئوی tm bax
:: دانلود آهنگ بنیامین
:: پاسخ کودکان به یه سری سوال جالب
:: دانلود آهنگ جدید یاس (نیستی)
:: بالاخره...
:: گذاشتی رفتی ....
:: بدون شرح با سیاوش !!!!
:: دانلود آهنگ سریال فاصله ها
:: پایان
:: راست یا دروغ؟ !؟!
:: عشق واقعی...
:: امسال هم گذشت...
:: کاش...(شعر مال خودمه!)
:: نامه ی شوهری به همسرش
:: خیلی خوشحالم...
:: تو مثل...
:: عشق یعنی عزیزم دوستت دارم!
:: پدر !!!

Powered By blogfa.com Copyright © 2009 by http://birklobeless.blogsky.com
This Themplate By Theme-Designer.Com

قالب وبلاگ

Free Template Blog

قالب بلاگ اسکای

قالب پرشین بلاگ

قالب میهن بلاگ

قالب جوان بلاگ

قالب ایران بلاگ

قالب رویا بلاگ

قالب پرشین بلاگ

حرفه ای ترین قالب های وبلاگ

تم دیزاینر

Until New Years wow
gif


Oh Man Until New Years wow