X
تبلیغات
زولا
عشق ستاره ای - ♣Life i$ re@L $tory♣

صفحه نخست | | ارتباط با ما | آر اس اس | طراح قالب

آخر من از گیسوی تو خود را می آویزم به دار

منوی اصلی

:: صفحه نخست

::

:: ارتباط با ما

::

:: آر اس اس

:: طراح قالب


موضوعات

:: ورزشی (4)
:: طنز (6)
:: شعر (10)
:: عکس (2)
:: داستان (13)
:: سرگرمی (8)
:: اخبار داغ (4)
:: عاشقانه و رومانتیک (16)
:: اجتماعی (5)
:: معماری (2)
:: دانلود (1)
:: زابل (ZaBoL) (7)

سایت های همکار


آمار و نویسندگان

آمار بازدید :

تعداد بازدیدها :

تعداد بازدید ها: 164605





درباره


لوگوی ما






لوگوی بربکس

عنوان وبلاگ دوستان شما
عنوان وبلاگ دوستان شما


آرشیو ماهانه

:: بهمن 1389 (6)
:: دی 1389 (1)
:: آبان 1389 (3)
:: مهر 1389 (10)
:: شهریور 1389 (7)
:: مرداد 1389 (4)
:: تیر 1389 (12)
:: خرداد 1389 (3)
:: اردیبهشت 1389 (2)
:: فروردین 1389 (23)
:: اسفند 1388 (10)
:: بهمن 1388 (15)

تبلیغات





عشق ستاره ای

دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بار عاشق پسر شد..




این داستانن غمگین و بسیار رمانتیک رو میتونید در" ادامه ی مطلب " دنبال کنید

پسر قدبلند بود، صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود.



دختر خجالتی نبود اما نمی خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند، از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می داشت و دورادور او را می دید احساس خوشبختی می کرد.


در آن روزها، حتی یک سلام به یکدیگر، دل دختر را گرم می کرد. او که ساختن ستاره های کاغذی را یاد گرفته بود هر روز روی کاغذ کوچکی یک جمله برای پسر می نوشت و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا می کرد و داخل یک بطری بزرگ می انداخت.


دختر با دیدن پیکر برازنده پسر با خود می گفت پسری مثل او دختری با موهای بلند و چشمان درشت را دوست خواهد داشت.

دختر موهایی بسیار سیاه ولی کوتاه داشت و وقتی لبخند می زد، چشمانش به باریکی یک خط می شد.


در ۱۹ سالگی دختر وارد یک دانشگاه متوسط شد و پسر با نمره ممتاز به دانشگاهی بزرگ در پایتخت راه یافت.


یک شب، هنگامی که همه دختران خوابگاه برای دوست پسرهای خود نامه می نوشتند یا تلفنی با آنها حرف می زدند، دختر در سکوت به شماره ای که از مدت ها پیش حفظ کرده بود نگاه می کرد. آن شب برای نخستین بار دلتنگی را به معنای واقعی حس کرد.


روزها می گذشت و او زندگی رنگارنگ دانشگاهی را بدون توجه پشت سر می گذاشت.


به یاد نداشت چند بار دست های دوستی را که به سویش دراز می شد، رد کرده بود

در این چهار سال تنها در پی آن بود که برای فوق لیسانس در دانشگاهی که پسر درس می خواند، پذیرفته شود. در تمام این مدت دختر یک بار هم موهایش را کوتاه نکرد.



دختر بیست و دو ساله بود که به عنوان شاگرد اول وارد دانشگاه پسر شد. اما پسر در همان سال فارغ التحصیل شد و کاری در مدرسه دولتی پیدا کرد. زندگی دختر مثل گذشته ادامه داشت و بطری های روی قفسه اش به شش تا رسیده بود.


دختر در بیست و پنج سالگی از دانشگاه فارغ التحصیل شد و در شهر پسر کاری پیدا کرد. در تماس با دوستان دیگرش شنید که پسر شرکتی باز کرده و تجارت موفقی را آغاز کرده است.


چند ماه بعد، دختر کارت دعوت مراسم ازدواج پسر را دریافت کرد.   در مراسم عروسی، دختر به چهره شاد و خوشبخت عروس و داماد چشم دوخته بود و بدون آنکه شرابی بنوشد، مست شد.


زندگی ادامه داشت. دختر دیگر جوان نبود، در بیست و هفت سالگی با یکی از همکارانش ازدواج کرد. شب قبل از مراسم ازدواجش، مثل گذشته روی یک کاغذ کوچک نوشت: فردا ازدواج می کنم اما قلبم از آن توست… و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا کرد.



ده سال بعد، روزی دختر به طور اتفاقی شنید که شرکت پسر با مشکلات بزرگی مواجه شده و در حال ورشکستگی است. همسرش از او جدا شده و طلبکارانش هر روز او را آزار می دهند. دختر بسیار نگران شد و به جستجویش رفت.. شبی در باشگاهی، پسر را مست پیدا کرد.

دختر حرف زیادی نزد، تنها کارت بانکی خود را که تمام پس اندازش در آن بود در دست پسر گذاشت.

پسر دست دختر را محکم گرفت، اما دختر با لبخند دستش را رد کرد و گفت: مست هستید، مواظب خودتان باشید.




زن پنجاه و پنج ساله شد، از همسرش جدا شده بود و تنها زندگی می کرد. در این سالها پسر با پول های دختر تجارت خود را نجات داد. روزی دختر را پیدا کرد و خواست دو برابر آن پول و ۲۰ درصد سهام شرکت خود را به او بدهد اما دختر همه را رد کرد و پیش از آنکه پسر حرفی بزند گفت: دوست هستیم، مگر نه؟

پسر برای مدت طولانی به او نگاه کرد و در آخر لبخند زد.


چند ماه بعد، پسر دوباره ازدواج کرد، دختر نامه تبریک زیبایی برایش نوشت ولی به مراسم عروسی اش نرفت.
مدتی بعد دختر به شدت مریض شد، در آخرین روزهای زندگیش، هر روز در بیمارستان یک ستاره زیبا می ساخت. در آخرین لحظه، در میان دوستان و اعضای خانواده اش، پسر را بازشناخت و گفت: در قفسه خانه ام سی و شش بطری دارم، می توانید آن را برای من نگهدارید؟
پسر پذیرفت و دختر با لبخند آرامش جان سپرد.


مرد هفتاد و هفت ساله در حیاط خانه اش در حال استراحت بود که ناگهان نوه اش یک ستاره زیبا را در دستش گذاشت و پرسید:

پدر بزرگ، نوشته های روی این ستاره چیست؟



مرد با دیدن ستاره باز شده و خواندن جمله رویش، مبهوت پرسید: این را از کجا پیدا کردی؟

کودک جواب داد: از بطری روی کتاب خانه پیدایش کردم.
پدربزرگ، رویش چه نوشته شده است؟
پدربزرگ، چرا گریه می کنید؟
کاغذ به زمین افتاد. رویش نوشته شده بود::

معنای خوشبختی این است که در دنیا کسی هست که بی اعتنا به نتیجه و بی ادعا، دوستت دارد.




نوشته شده توسط severus snape` در سه‌شنبه 2 شهریور‌ماه سال 1389

نظرات (4)


مطالب پیشین

:: شهر سوخته قسمت (۴)
:: ولنتاین
:: ادامه شهر سوخته قسمت (۳)
:: شهر سوخته ادامه...
:: شهر سوخته (سیستان)
:: میخوام بگم ما آدما...
:: داستان مسعود و ویکی و قندونشون !
:: ایران !!!
:: میخوام مثل خودت باشم ....
:: شکلات های تلخ و شیرین!
:: وقت رفتن است!
:: خار و گل
:: بعد از رفتن تو ...
:: جدایی
:: آرزو
:: نامه یه گل پسر ۹ ساله به دوست مخملش
:: دوست داشتن ....
:: چیز هایی که تجربه کردم...
:: قلب
:: داستان عشق
:: love
:: کوچه و پس کوچه های تنهایی من...
:: دانلود آهنگ جدید محمد بی باک (Bibak)
:: بیوگرافی زابل
:: زابل (لغات)
:: عشق ستاره ای
:: تغییر جدید وبلاگ
:: دلم میخواست...(شعر ماله خودمه)
:: شب ها تا صبح بیدارم...
:: داستان کوتاه...
:: تنهایی...
:: باکس آفیس 28 تیر
:: دانلود موزیک ویدئوی tm bax
:: دانلود آهنگ بنیامین
:: پاسخ کودکان به یه سری سوال جالب
:: دانلود آهنگ جدید یاس (نیستی)
:: بالاخره...
:: گذاشتی رفتی ....
:: بدون شرح با سیاوش !!!!
:: دانلود آهنگ سریال فاصله ها
:: پایان
:: راست یا دروغ؟ !؟!
:: عشق واقعی...
:: امسال هم گذشت...
:: کاش...(شعر مال خودمه!)
:: نامه ی شوهری به همسرش
:: خیلی خوشحالم...
:: تو مثل...
:: عشق یعنی عزیزم دوستت دارم!
:: پدر !!!

Powered By blogfa.com Copyright © 2009 by http://birklobeless.blogsky.com
This Themplate By Theme-Designer.Com

قالب وبلاگ

Free Template Blog

قالب بلاگ اسکای

قالب پرشین بلاگ

قالب میهن بلاگ

قالب جوان بلاگ

قالب ایران بلاگ

قالب رویا بلاگ

قالب پرشین بلاگ

حرفه ای ترین قالب های وبلاگ

تم دیزاینر

Until New Years wow
gif


Oh Man Until New Years wow