X
تبلیغات
رایتل
داستان کشیش و پسرش - ♣Life i$ re@L $tory♣

صفحه نخست | | ارتباط با ما | آر اس اس | طراح قالب

آخر من از گیسوی تو خود را می آویزم به دار

منوی اصلی

:: صفحه نخست

::

:: ارتباط با ما

::

:: آر اس اس

:: طراح قالب


موضوعات

:: ورزشی (4)
:: طنز (6)
:: شعر (10)
:: عکس (2)
:: داستان (13)
:: سرگرمی (8)
:: اخبار داغ (4)
:: عاشقانه و رومانتیک (16)
:: اجتماعی (5)
:: معماری (2)
:: دانلود (1)
:: زابل (ZaBoL) (7)

سایت های همکار


آمار و نویسندگان

آمار بازدید :

تعداد بازدیدها :

تعداد بازدید ها: 163273





درباره


لوگوی ما






لوگوی بربکس

عنوان وبلاگ دوستان شما
عنوان وبلاگ دوستان شما


آرشیو ماهانه

:: بهمن 1389 (6)
:: دی 1389 (1)
:: آبان 1389 (3)
:: مهر 1389 (10)
:: شهریور 1389 (7)
:: مرداد 1389 (4)
:: تیر 1389 (12)
:: خرداد 1389 (3)
:: اردیبهشت 1389 (2)
:: فروردین 1389 (23)
:: اسفند 1388 (10)
:: بهمن 1388 (15)

تبلیغات





داستان کشیش و پسرش

کشیشى یک پسر نوجوان داشت و کم‌کم وقتش رسیده بود که فکرى در مورد شغل آینده‌اش بکند. پسر هم مثل تقریباً بقیه هم‌سن و سالانش واقعاً نمی‌دانست که چه چیزى از زندگى می‌خواهد و ظاهراً خیلى هم این موضوع برایش اهمیت نداشت. 

یک روز که پسر به مدرسه رفته بود، پدرش تصمیم گرفت آزمایشى براى او ترتیب دهد. 

به اتاق پسرش رفت و سه چیز را روى میز او قرار داد: 

یک کتاب مقدس، 
یک سکه طلا 
و یک بطرى مشروب .



کشیش پیش خود گفت : 

« من پشت در پنهان می‌شوم تا پسرم از مدرسه برگردد و به اتاقش بیاید. آنگاه خواهم دید کدامیک از این سه چیز را از روى میز بر می‌دارد. اگر کتاب مقدس را بردارد معنیش این است که مثل خودم کشیش خواهد شد که این خیلى عالیست. اگر سکه را بردارد یعنى دنبال کسب و کار خواهد رفت که آنهم بد نیست. امّا اگر بطرى مشروب را بردارد یعنى آدم دائم‌الخمر و به درد نخوری خواهد شد که جاى شرمسارى دارد.» 


مدتى نگذشت که پسر از مدرسه بازگشت. در خانه را باز کرد و در حالى که سوت می‌زد کاپشن و کفشش را به گوشه‌اى پرت کرد و یک راست راهى اتاقش شد. کیفش را روى تخت انداخت و در حالى که می‌خواست از اتاق خارج شود چشمش به اشیاء روى میز افتاد. با کنجکاوى به میز نزدیک شد و آن‌ها را از نظر گذراند.

کارى که نهایتاً کرد این بود که کتاب مقدس را برداشت و آن را زیر بغل زد. سکه طلا را توى جیبش انداخت و در بطرى مشروب را باز کرد و یک جرعه بزرگ از آن خورد . . . 


کشیش که از پشت در ناظر این ماجرا بود زیر لب گفت:
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.

زیر لب گفت راستی من کشیش هستم کشیشها اصلا زن نمی گیرن که بچه داشته باشن که یهو از خواب پرید





نوشته شده توسط only ali در جمعه 28 اسفند‌ماه سال 1388

نظرات (2)


مطالب پیشین

:: شهر سوخته قسمت (۴)
:: ولنتاین
:: ادامه شهر سوخته قسمت (۳)
:: شهر سوخته ادامه...
:: شهر سوخته (سیستان)
:: میخوام بگم ما آدما...
:: داستان مسعود و ویکی و قندونشون !
:: ایران !!!
:: میخوام مثل خودت باشم ....
:: شکلات های تلخ و شیرین!
:: وقت رفتن است!
:: خار و گل
:: بعد از رفتن تو ...
:: جدایی
:: آرزو
:: نامه یه گل پسر ۹ ساله به دوست مخملش
:: دوست داشتن ....
:: چیز هایی که تجربه کردم...
:: قلب
:: داستان عشق
:: love
:: کوچه و پس کوچه های تنهایی من...
:: دانلود آهنگ جدید محمد بی باک (Bibak)
:: بیوگرافی زابل
:: زابل (لغات)
:: عشق ستاره ای
:: تغییر جدید وبلاگ
:: دلم میخواست...(شعر ماله خودمه)
:: شب ها تا صبح بیدارم...
:: داستان کوتاه...
:: تنهایی...
:: باکس آفیس 28 تیر
:: دانلود موزیک ویدئوی tm bax
:: دانلود آهنگ بنیامین
:: پاسخ کودکان به یه سری سوال جالب
:: دانلود آهنگ جدید یاس (نیستی)
:: بالاخره...
:: گذاشتی رفتی ....
:: بدون شرح با سیاوش !!!!
:: دانلود آهنگ سریال فاصله ها
:: پایان
:: راست یا دروغ؟ !؟!
:: عشق واقعی...
:: امسال هم گذشت...
:: کاش...(شعر مال خودمه!)
:: نامه ی شوهری به همسرش
:: خیلی خوشحالم...
:: تو مثل...
:: عشق یعنی عزیزم دوستت دارم!
:: پدر !!!

Powered By blogfa.com Copyright © 2009 by http://birklobeless.blogsky.com
This Themplate By Theme-Designer.Com

قالب وبلاگ

Free Template Blog

قالب بلاگ اسکای

قالب پرشین بلاگ

قالب میهن بلاگ

قالب جوان بلاگ

قالب ایران بلاگ

قالب رویا بلاگ

قالب پرشین بلاگ

حرفه ای ترین قالب های وبلاگ

تم دیزاینر

Until New Years wow
gif


Oh Man Until New Years wow